Tuesday, October 26, 2010

از روز پنج‌شنبه باز می شود دوباره.

Monday, October 4, 2010

پرده ی منهای یک

این یکی از اول شروع نمی شود . دختر قرار نیست به دنیا آمدن اش تعریف شود. بالاخره یک جوری به دنیا آمده. سخت یا آسان . روز یا شب. با درد زیاد یا با درد کم. در هر حال تنها بچه بوده و هیچ چیزی وجود ندارد که باهاش مقایسه کنیم این چیز ها را . بوده خوب یا بد اش را هم پدر و مادر اش می دانند و شاید گاهی خود اش هم بداند. دختر که... الان البته توی پرده ی اول نشسته برای خود اش و زنی ست و بچه ای دارد و خوش چهره است و دارد به رفتن فکر می کند به گذشتن. نه این که خیلی جدی به این چیز ها فکر کند اما دارد تخیل می کند در باره ی اینکه اگر برود یا اگر نباشد و هر بار که بیش تر فکر می کند بیش تر دل اش می خواهد نبودن را تجربه کند. سال ها بوده و حالا دل اش خواسته زندگی را دوباره برای خوداش تجربه کند. یک جور دیگر. گیرم که ترس هم داشته باشد پشت اش و نگرانی هم داشته باشد و دل اش هم تنگ بشود برای شوهر اش و بچه اش. اما می خواهد برود .
سال دوم راهنمایی رفت موهای اش را از ته زد و چهار سال به همان حال نگه داشت موهاش را برای خودشان. حمام کردن آسان و خشک شدن بی دردسر و چند تا چرت و پرت دیگر را همیشه بهانه کرد و موهاش را از ته زد اما هیچ وقت هم به روی خود اش نیاورد که سر اش با هه ی این حرف ها پر از زخم است همیشه و هیچ وقت هم پی اش را نگرفت ببیند چه می شود. درست مثل وقتی که بچه بود و فکر می کرد کرم های سفیدی که روی مدفوع اش وجود دارند باید باشند همیشه و تا وقتی که یکی از فامیل های دورشان برای اش یک جوکی گفت که توی اش بیسکوسست داشت نمی دانست کهمشکلی هست و بعد اش هم تا مدتی جرات نکرد به کسی موضوع را بگوید ولی یک روز گفت و چند روز بعد اش با دارو همه چیز به حالت اول برگشت . اما این یکی فرق داشت . نمی فهمید این زخم ها از کجا می آیند و فقط یک بار که شب پیش دوست اش مانده بود صبح اش از او شنیده بود که توی خواب هم ناخن می جویده هم سر اش را به شدت می خوارانده و بحث که به این جا کشید دیگر هیچ وقت در باره ی زخم های روی سر اش با کسی صحبت نکرد. بعد یک روز که با مادر اش توی یک فست فود منتظر غذایشان بود قول داد که تا یک سال موهاش را کوتاه نکند و بعد اش هم دیگر کوتاه نکرد هیچ وقت. حالا موهاش تا کمر اش رسیده اند و خوش رنگ هم هستند و تک توک توی شان سفید می بیند و زیاد هم هستند و نگرانی بایت شان ندارد و فقط موقع هایی که از همه چیز خسته می شود زخم ها پیدایشان می شود و بعد از مدتی غیبشان می زند.
الان که توی پرده ی خود اش نشسته دارد با گربه اش بازی می کند. یک تکه ربان قرمز را برداشته و دارد گربه را بازی می دهد گربه هم برای خود اش غلط می زند و این طرف آن طرف می پرد و خوشحال است . دارد باز هم فکر می کند . کار اش از همان اول فکر کردن بوده . همیشه خیلی فکر می کرده و تصویر می ساخته و خراب می کرده و می ساخته و خراب می کرده و می ساخته و خراب می کرده و می ساخته. مثل یک قصر شنی کنار ساحل دانه های شن را می ریخته روی هم و بعد دوباره با دست می زده می ریخته یا مثل وقتی که نشسته بوده روی شن های کویر و با انگشت سبابه اش چیزی می کشیده و کاری را که توی ذهن اش بوده روی شن ها کپی می کرده و بعد با دست اش می کشیده روی اش و خراب اش می کرده و بهم اش می زده و دوباره از اول می رفته سراغ شکل بعدی.
دارد رقص ربان باریک قرمز را توی هوا نگاه می کند و حواس اش به گربه اش نیست که دارد چه کار هایی می کند و گربه اش هم پای اش یک بار از سر حواس پرتی رفته توی کاسه ی شیر و دارد رو تختی را لک می کند اما اصلن حواس اش به این چیز ها نیست. به موج ربان نگاه می کند و می رد توی اش گم می شود درست مثل زنهایی که موهایشان یا کل بدنشان توی یک پارچه ی نازک پیچیده می شود توی این تبلیغات تلویزیونی یا یک چیز نرمی از پیچ و تاب تن اشان یا مو هایشان رد می شود . به ربان قرمز باریک نگاه می کند و تکان ها و موج هاش و گوش اش به اهنگی است که دارد پخش می شود. انگار فقط برای او . هد فونی در کار نیست اما انگار کسی نمی شنود آهنگ را . چ.ن هر بار که با کسی راجع بهش صحبت می کند همه می گویند آهنگ پر سر و صداییست اما به نظر او نیست و خیلی هم خوب است و دل اش می خواهد برود دوباره سراغ ویلون اش و بتواند یک روزی به خوبی نوازنده ی آهنگ ویلون بزند . یاد شرط پدر اش می افتد که می گوید هر وقت به حالت قبلی رسیدی و یاد اش می افتد سه سال این قدر زمان زیادی هست که خیلی چیز ها را یاد اش نیاید و خیلی چیز ها را اشتباه یاد اش بیاید و دوباره می رود توی خیال و به انگشت هاش فکر می کند و درد و زخم کنارشان و بی خیال ویلون می شود و به آهنگ ساز فکر می کند و نوازنده و این که کدام حس را بهتر می تواند در بیاورد هم فکر می کند و به نتیجه ای نمی رسد و آهنگ را ول می کند که برای خود اش بزند و بخواند و پیش برود و می رود سراغ حالت دست اش و دنبال مدل جدیدی برای دست اش می گردد که موقع رقصیدن به انگشت هاش بدهد . از اینکه انگشت شصت اش را ببرد بسباند به دو انگشت وسطی و بنزر منتفر است و فکر می کند احمقانه می شود . البته هر بار که جلوی آینه می ایستد و تمرین می کند از حالت دست اش خوش اش می آید مخصوصن وقت هایی که نمی چسباند انگشت هاش را به هم و حالتی شبیه حالت انگشت های معلم رقص اش می دهد به دست اش .
دست اش را مدتی ست که ثابت نگه داشته و گربه ربان را از لای انگشت هاش کشیده و برده برای خود اش کناری و این قدر باهاش بازی کرده و گاز اش گرفته که دیگر به درد نمی خورد و حالا هم پیچ خورده بین دست و پاش و کلافه دارد دختر را نگاه می کند. دختر را یا زن را . هنوز تصمیم نگرفته ام الان کی باشد برای اش. نه خیلی دختر و نه خیلی زن . یک چیزی آن وسط ها . مثلن بیست و پنج شش خوب باشد شاید. نمی دانم . خود اش هم نمی داند می خواهد چطور باشد . همیشه از اینکه بیست سال اش باشد تا بیست و نه سال متنفر بوده . ترجیح داده همه جوری فکر کنند که یا نوزده ساله است یا بالای سی سال سن دارد . از این که بگوید بیست و هفت ساله ام بیزار بوده. این ده سال به نظر اش یک جور هایی بین بودن و نبودن و بزرگی و کوچکی می رفته و می آمده همیشه و همیشه هم دل اش می خواسته که هر چه زود تر تمام شوند سال هایی که با دو شروع می شوند. مشکل اش بزرگ شد ان یا کوچک شدن نبوده اصلن هیچ وقت . اینه سن اش با بیست شروع شود را دوست نداشته فقط.
نگاه اش می افتد روی میز . شیشه ی عطر صورتی روی میز است و همین که نگاه اش می افتد بوی آلبالوی عطر زیر دماغ اش پر می شود. نفس عمیق می کشد نگاه اش را بر می دارد از همه ی این ها می برد زیر تخت اش و به کتاب های کارتون شده نگاهی می اندازد . آن هایی که از توی سوراخ های جعبه ی موز بیرون اند را دقیق تر نگاه می کند و حدس می زند از روی قطر کتاب ها که کدام کتاب ها می تواند باشد . کتاب هایی که یک سال تمام جلوی روی اش بوده و حالا دیگر حتا نمی خواهد نگاه اش بهشان بیافتد یا فکر کند که دوباره باید بخواند شان اما حالا که مدت ها می گذرد از خوانده شدنشان و جواب پس دادنشان هنوز هم نگه شان داشته برای خود اش.
باد سردی می آید . نشسته توی پرده اش توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوسی که بیاید ببرد اش جایی که نمی داند کجاست و برای اش هم مهم نیباشد شاید واقعن که کجا می رود. از پیش کسی می آید که حالا دیگر مطمئن است دوست اش دارد و می خواهد باهاش بماند حالا حالا ها . سردی هوا می رود زیر پوست اش و به اولین باری فکر می کند که رفت جلو و به مرد گفت که می خواهد اش و مرد دوید و رفت و وقتی برگشت دست اش را گرفت و یکراست برداش خانه شان و چند وقت بعد اش هم که به یک سال نکشید ازدواج کردند و سه سال بعد اش هم بچه شان به دنیا آمد. همان بچه ای که توی پرده ی یکم نشسته بین دایره ی پاهای زن و می خواهد در زندگی اش هیچ چیزی نشود از همان اول.
باد سرد می برد اش به آن روزی که رفت خانه ی مرد. از همان اول تکلیف اش معلوم بود. " مرد" مثل خود اش سر در گم نبود بین زن یا دختر یا خانوم یا این کلمه ها و می دانست که مرد مرد است و می دانست که یعنی چی این مرد بودن . یاد همان روزی افتاد که هنور بخاری نگذاشته بودند و کف خانه شان نشسته بودند و داشتند به در و دیوار نگاه می کردند و اولین باری بود که مرد بهش گفته بود همیشه می خواسته اش و هیچ بار جرات نکرده پا پیش بگذارد. حالا دیگر البته نمی گوید هیچ چیز. مرد دیگر یک مرد صامت و ساکت است. زن هر شب برای اش همه ی اتفاقات را تعریف می کند و اما می داند که مرد گوش نمی دهد و کلافه هم می شود و همه جا هم می گوید که مرد من گوش نمی دهد چه می گویم اما باز هم هر شب همه چیز را می گوید . حتا اخبار روز نامه ها و تیتر خبر های تلویزیون را و حتا گاهی گزارش آب و هوا را هم می دهد و مرد بعد از بیست دقیقه یا کمتر می گوید برویم بخوابیم و می روند می خوابند. زن رو به دیوار و مرد رو به دیوار . بچه سان هم توی اتق خود اش است و می خواهد ببیند چه کار باید بکند برای این که هیچ چیزی نشود و هیچ وقت هم گریه نمی کند و هیچ وقت هم بهانه ی تخت مادر و پدر اش را نمی گیرد. هیچ وقت هم نمی رود پشت در اتاق اشان گوش بایستد ببیند چیزی می گویند یا نه . همیشه می مند توی اتاق خود اش و مثل مادر اش اما کمی خشن تر فقط فکر می کند . به این که تا آن موقعی که بزرگ شود این ها مرده اند و دیگر نباید جواب پس بدهد بابت قدم هاش و این که چقدر همه چیز تغییر می کند. البته به این چیز ها قرار نیست الان که دو سال و هفت ماه دارد فکر کند. بعدن به این چیز ها فکر می کند مثلن در هفت سالگی اما از همین الان می داند که نمی خواهد هیچ چیزی بشود.
دختر یا زن یا هر چیز دیگری که بشود اسم اش را گذاشت از توی پرده های خود اش هی رد می شود و رد می شود و می رود و می آید و گاهی شال اش را می دهد دست باد و گاهی دامن اش را می گذارد ردی ازش بماند و گاهی برهنه از پشت در های نیمه باز و باز و بسته می دود و می رود برای خود اش این طرف و آن طرف و از دیده شدن نمی ترسد دیگر و فقط می خواهد برود . از وقتی نشسته توی پرده ی یکم می خواهد برود.


پ.ن:
کتاب ها را از توی پلاستیک زرد می کشم بیرون . سه تا بودند که دو تا شان را با وسواس انتخاب کرده بودم . یک تکت کاغذ می افتد . بر می دارم . یک کاغذ کوچک است که یک بار از طول تا شده و خط های قرمز کم رنگ دارد . با یک دستخط کج و کوله پر شده . حکایت از تشکر دارد و معذرت خواهی . می خندم . به شدت به آرزویم رسیده ام . می روم توی اتاق خواب و می پرم روی تخت و با خنده برای مادر تعریف می کنم . خوابش می آید . دوباره می آیم توی حال . اولین کتاب را بر میدارم و به جملاتی که نوشته ام توی حاشیه یا زیرشان خط کشیده ام نگاه می کنم . می روم به خیلی وقت قبل . صحبت سال است . همه چیز را می گذارم کنار . راستش چند وقتی می شود که دیگر به تو خیلی فکر نمی کنم . صحبت یک هفته و شایدم یک هفته و دو روز است . نامه را تا می زنم می گذارم توی پاکت افکار نام ناپذیر . به یک دوستی خوب فکر می کنم . شال را می اندازم روی مو هام . موهای مشکیم که حالا خیلی بلند شده . از پشت دیگر راحت جمع می شود . و تو نیستی که ببینی . کوتاهیشان رادیدی . آن هم توی باد . که سوز داشت و اشک آورد به چشم هام . پخش و پلا شده بودند و صورتم آن میان رنگ پریده بود . که نپرسیدی اما چشم هات نگران بود که نکند ناراحت شده باشم . گفتم رفتن . گفتی نه . گفتم ... نه . چیزی نگفتم . گفتی تو می توانی . از خانه می زنم بیرون . برای انتخاب کفش همه ی کتانی ها را یک بار می کشم بیرون . قرمز ها بند ندارد . بی حوصله ام . سفید ها را از روی جا کفشی بر می دارم و می پوشم . کاپشنم را در می آورم و شال را مرتب می کنم . شال را دوباره مرتب می کنم . کاپشنم را می پوشم . که له ام را دو تایی می اندازم . یاد تصویرم پیش دوست هام می افتد . می خندم بهش . صدای آهنگ توی گوشم را تا ته زیاد می کنم . is there any body here remember vera lyn ? لبخند محو می زنم . در خانه را محکم می کوبم . فکر می کنم اگر کامو زنده بود و یک کتابش را به من تقدیم می کرد و پوز خند می زنم . این روز ها همش غصه ی آدم ها را می خورم . مهم نیست . عادت می کنم . شاید .

و من فقط دارم شک میکنم به همه چیز . همه اش فکر هایی می آید این جا که ... . مهم نیست . من احتیاج به آرامش دارم . بدون فکر . تا این اتفاق هایی که هر شب دارد می افتد تکرار نشود . من احتیاج به خواب دارم . تا اتفاق های صبح ها هم تکرار نشود .
اسمت که آمد پریدم پایین اما بی فایده بود .

فکر می کنی درست می شود ؟ واقعن؟


 کاش ببینم ات . این قدر که بگوی ام معذرت می خواهم. این قدر که بابت همه ی این مزاحمت هام توی بغل ام بگیرم ات و گریه های پشت تلفن آن شب ام را که توی باد رفتند برای خودشان هر کدام به سمتی را بریزم روی تن ات. خیس شوی و خیس شوم و غرق شوم و من را بکشی بیرون از توی آب های جمع شده. ( سر آغاز داستان "قاب عکس روی میز: من و کسی که دست ام را می خواست ام بگذار ام روی شانه اش.")