Sunday, September 26, 2010

بی تو به سامان نرسم

من و عاشق ام بعضی روز ها خیلی ساکتیم... آرام آرام کنار هم راه می رویم ... ساکت ساکت می نشینیم دور از هم ... هر کدام مشغول کار خودمان ... اما به هم نگاه می کنیم... حواسمان به هم هست ... هر چه باشد ما، من و عاشق ام هستیم...
من دوست دارد کنار عاشق ام راه برود... طولانی... باد هم بیاید... اما امروز باد درست از وقتی پیچید توی مانتوی من که به عاشق ام گفته بود " مراقبت " و از پیش اش رفته بود...
من هیچ وقت تاکسی هایی را که دم رفتن خالی اند جلوی پای آدم دوست ندارد ... عاشق ام را نمی داند ...
عاشق ام امروز خیلی ساکت بود ... برای خودش رفت و آمد ... و نگاه هاش کم تر از من بود ... من می داند که عاشق ام بعضی روز ها باید برای خودش باشد...
گاهی وقت ها من باید باشد اما نیست ... خواسته می رود با آدم ها ... این جور وقت ها عاشق ام خیلی صبور است ...
من می داند که این همه آرامش که دارد برای صبور بودن عاشق ام است... همه ی خوبی این روز هاش برای بودن عاشق ام است ...
من امشب که داشت همان کوچه ی نیمه تاریک را می آمد تا دم در خانه، داشت فکر می کرد چقدر زیاد دلش برای عاشق ام تنگ شده...

من گاهی خودخواه می شود...

Saturday, September 25, 2010

نامه به فلیسه
ساعت 30/11 شب 15 نوامبر 1912

عزیزترین، امروز قبل از پرداختن به کار خودم، دارم برای تو نامه می نویسم تا، از نگرانی منتظر گذاشتن تو پرهیز کنم، تا تورا نه مخالف بلکه موافق خود داشته باشم و برای نوشتن خودم هم آرامش بیش تری به دست بیاورم؛ زیرا باید خصوصی به تو بگویم که این چند روز اخیر، فوق العاده کم نوشته ام و در واقع عملن هیچ، کار نکردم. ذهنم زیاد مشغول توست، خیلی به تو فکر می کنم.
از دو کتابی که احتمالن به موقع نخواهد رسید یکی برای چشم توست و دیگری هم برای دلت. اولی نسبتن به دل خواه من انتخاب شده، ولی نباید چیز بدی باشد. کتاب های زیاد دیگری هست که قبل از این باید به تو بدهم، اما منظور این است که بگویم بین ما حتا کارهای دل به خواه هم مجاز است، چون به یک ضرورت تبدیل خواهد شد. ولی آموزش احساسی* کتابی است که سالها به اندازه ی تنها دو سه نفر، برایم عزیز بوده است. هر زمان هر جای اش را باز می کنم شگفت زده می شودم و در مقابل اش کاملن سر فرود می آورم. و همیشه احساس می کنم مثل این که من پسر روحی نویسنده بوده ام، منتها پسری ضعیف و کودن. بگو به من فوری که فرانسوی می خوانی؛ در آن صورت چاپ فرانسوی جدیدی از آن را هم بعدن دریافت خواهی کرد. بگو که حتمن می خوانی، حتا اگر درست نباشد، چون این چاپ جدید خیلی نفیس است.
برای سال گرد تولد ات (پس با سال گرد تولد مادر ات یکی است، یعنی زندگی تو امتدادی چنین مستقیم از زندگی مادر ات است؟) من، از میان تمام آدمها، برای ات آرزوی چیزی نمی کنم، چون گرچه احتمالن چیزهای زیادی است که می توان به فوریت برای ات آرزو کرد ولی در عین حال، برعکس، به ضرر من تمام خواهد شد - و به همین دلیل نمی توانم به آن اشاره کنم. آن چه می توانم بگویم از روی نفع شخصی محض خودم است. و برای اطمینان یافتن از این که، به حکم الزام، چیزی نمی گویم و آرزویی نمی کنم اجازه بده این بار، آن هم در تصور خودم، لبهای دوست داشتنی ات را ببوسم.

فرانتس
* این کتاب با نام مادام آرنو به زبان فارسی برگردانده شده است.
+ نامه به فلیسه باوئر / فرنتس کافکا؛ ترجمه ی مرتضی افتخاری

Tuesday, September 21, 2010

منِ مقدس

من مقدس نیستم ... می دو نم ... کم کم حالا دیگه نیستم ... کم کم واسه شما دیگه نیستم ... ولی آدم که هستم .... وجود که دارم.... ببینید آقا ! دست ازم رد نمی شه ... می شه منو بغل کنین لطفن ؟... من دارم تو حسرت آغوش شما می میرم و خاکستر می شم ... می شه منو ببوسین لطفن ؟... من دارم از عطش بوسه ی شما رو به زوال می رم ... من دلم می خواد گردن شما رو ببوسم ... سیبک گلوتونو ... فکر می کنین یه بار دیگه اجاز شو بهم بدین ؟... آقا ! ...شما همیشه این قدر بی صدا و آروم گریه می کنین ؟... آقا !... می شه بیاین منو از پشت بغل کنین وقتی دارم با تلفن حرف می زنم ؟ ...آقا! ...می شه ... تلفن حرف بزنین و لبتون بی صدا بره روی لب من ؟... آقا ! ...می شه کنار گاز بایستین تا من بیام کنارتون و بغلتون کنم ؟... آقا !... می شه با من کنج دیوار عشق بازی کنین ؟ ...آقا ! ...آقا !...

Monday, September 20, 2010

این شب ها

این شب ها همه چیز آرام است ... گاهی صدای زنگ تلفنی می آید و روز آدم را کسل می کند ... گاهی صدایی می آید و آدم دلش می گیرد ... گاهی زنی پای تلفن گریه می کند... برای باختن زندگی اش... گاهی آدم ها بی رحم اند ... روز ها کش دارند ... لحظه ها خالی اند ...

این شب ها آرام ام ... کلید که می اندازم می آیم تو ... در اتاق ام را پشت سرم می بندم ... دوست دارم تو توی همین جای کوچک جدید منتظر من باشی ... تو زود تر رسیده باشی... من همیشه زود تر می رسم چون ... می خواهم بیایم موهام را باز کنم بریزم دور ام ... سر درد ام را یادم ببرم... بشینم پایین تخت و آرام آرام روز ام را برایت تعریف کنم ... من همیشه ها حرف برای گفتن دارم ...

کمی کسالت و تب هنوز هست ... اما دیگر چندان مهم نیست... دارد می رود ... همیشه آخرها ی هر چیزی من همینم... انگار بچه باشم ... موقع رفتن آدم ها از خانه ی مان گرسنه باشم... مادرم با بد خلقی که من تا شب بهانه خواهم داشت بگوید بروم نان بخورم خالی خالی و من نان خلی دوست نداشته باشم هیچ ...

دلم بهانه ی کته سیب زمینی و ماست هم می گیرد از چند ساعت دیگر می دانم ... اگر پیشم باشی اما نه ... توی چشم هات نگاه می اندازم آرام می شوم می رود توی تخت ام کم کم چشم هام گرم می شوند می خوابم خواب می بینم که مردی دارد با تیغ بلندی می ید سمت ام ... شاید همین راننده تاکسی امشب که باهاش رفتی ... که چقدر ترسیدم تا رسیدی...

Sunday, September 19, 2010

باز هم باد
خورشید خاکستری بی فروغ می تابید . باد می وزید و اجسام در باد خش خش می کردند یا مثل ما که در جاده به سمت انبار می رفتیم ،حرکت می کردند .
فرد گفت :" فکر می کنی چرا خودش رو کشت ؟ چرا باید همچین کاری میکرد ؟اون خیلی جوون بود . خیلی جوون . "
گفتم :" نمی دونم . نمیدونم چرا خودش رو کشت . "
فرد گفت :" خیلی وحشتناکه . کاش می تونستم راجع بهش فکر نکنم . تو نظر بهتری نداری ،ها ؟ تو ندیده یش ؟"
" نه ، وقتی به مجسمه ی آینه ها نگاه می کردم دیدم که اون خودش رو دار زد . الان مرده ."

در قند هندوانه / صفحه ی 156

Saturday, September 18, 2010

مادام لنا امروز صبح مرد. بعد از ماه ها بیماری و بستری های طولانی توی بیمارستان ها، وقتی خودش به زبان آمد که خسته شده و دلش برای خانه اش تنگ شده، برش گرداندند خانه و برایش پرستار گرفتند. صبح پرستار وقتی فهمید مادام لنا مرده زنگ زد به خانه ی پسرش و به او گفت سریع خودش را برساند. زنگ در خانه که خورد ، پرستار در را باز کرد. آقای کاسباریان بود . با عجله از پله ها بالا رفت و رفت توی اتاقی که مادام لنا توش بود و در را از تو قفل کرد. پسرشان حدود نیم ساعت بعد رسید و از پشت در از پدرش خواست که در را باز کند تا دکتر " راد" بتواند گواهی دفن صادر کند و مادام لنا را ببرند دفن کنند. پسرشان چند بار گت که در را باز کند تا بروند تو. حتا گفت که می خواهد مادرش را ببیند و گریه کرد. آقای کاسبارین اما همان طور که با مادام لنا حرف می زد، وسط حرف هاش گفت که شناسنامه ی مادام لنا گم شده و نمی توانند گواهی فوت صادر کنند. پسرشان گفت که شناسنامه توی کشو است و در را باز کند. آقای کاسبارین کشو را از جاش در آورد و پرت کرد سمت در و گفت که این تو نیست.
شیما زنگ زد به دکتر " اسماعیل زاده" تا بپرسد بدون شناسنامه می شود گواهی فوت صادر کرد یا نه. دکتر اسماعیل زاده هم گفت که اگر نباشد گواهی که صادر شود هم پزشک اش به دردسر می افتد هم دفن اش نمی کنند.
آنا پیچ گوشتی را برداشت و با دست های لرزان شروع کرد باز کردن قفل در. در را که باز کردند آقای کاسباریان را با زور از روی مادام لنا بلند کردند و بردند بیرون. دکتر راد که تازه رسیده بود از پله ها با نفس های کوتاه آمو بالا و در این فاصله زنگ زد به دکتر مسیحی که توی قبرستان ارمنی ها آشنا داشت و دوست مادام لنا هم بود و مادام لنا توی همان آرام گاه کار می کرد وقتی جوان بود و از او خواست تا کاری کند که گواهی صادر شود و مادام لنا دفن شود.
شب مادام لنا به واسطه ی آشناهای دکتر مسیحی بدون شناسنامه باطل شده دفن شده بود و اقای کاسباریان که سر خاک نرفته بود توی اتاق مادام لنا بود. قفل در را دوباره بسته بود سر جاش و در را قفل کرده بود و ارام دست می کشید روی جیب کت اش و برجستگی اش را لمس می کرد و می گفت " شناسنامه ی لنا گم شده نمی شود دفن اش کرد."

Friday, September 17, 2010

می رود

می دانی ! حالا که فکر اش را می کنم می بینم اصلن ارزش ندارد . اصلن نمی ارزد به این همه فکری که من راجع به بودن یا نبودن کسی می کنم . این همه فکر که من راجع به آدم ها می کنم . باشند یا نه . بمانند یا نه . اصلن دارم به این نتیجه می رسم که بعضی ها می آیند که خطی بکشند و بروند . که نمانند . آن هایی که باید بمانند از همان اول معلوم اند . اسمت را می پرسند و اسمت را جایی می نویسند و اسمت مهم می شود براشان . بودنت . ماندنت . بقیه نه . فقط هستند برای گاهی خنده و گاهی گند زدن به اعصاب . که دومی بیش تر اتفاق می افتد . من فقط باید یاد بگیرم که دیگر بهشان اهمیت ندهم . اول که آمدم و به جای اینکه از پشت صندلی های چوبی اسمم را بپرسد اگر ور انداز سر تا پام کرد و به این فکر کرد که موهای بلوطیم نشان از هرزگیم دارد باید حواسم باشد که می رود .