Monday, September 20, 2010

این شب ها

این شب ها همه چیز آرام است ... گاهی صدای زنگ تلفنی می آید و روز آدم را کسل می کند ... گاهی صدایی می آید و آدم دلش می گیرد ... گاهی زنی پای تلفن گریه می کند... برای باختن زندگی اش... گاهی آدم ها بی رحم اند ... روز ها کش دارند ... لحظه ها خالی اند ...

این شب ها آرام ام ... کلید که می اندازم می آیم تو ... در اتاق ام را پشت سرم می بندم ... دوست دارم تو توی همین جای کوچک جدید منتظر من باشی ... تو زود تر رسیده باشی... من همیشه زود تر می رسم چون ... می خواهم بیایم موهام را باز کنم بریزم دور ام ... سر درد ام را یادم ببرم... بشینم پایین تخت و آرام آرام روز ام را برایت تعریف کنم ... من همیشه ها حرف برای گفتن دارم ...

کمی کسالت و تب هنوز هست ... اما دیگر چندان مهم نیست... دارد می رود ... همیشه آخرها ی هر چیزی من همینم... انگار بچه باشم ... موقع رفتن آدم ها از خانه ی مان گرسنه باشم... مادرم با بد خلقی که من تا شب بهانه خواهم داشت بگوید بروم نان بخورم خالی خالی و من نان خلی دوست نداشته باشم هیچ ...

دلم بهانه ی کته سیب زمینی و ماست هم می گیرد از چند ساعت دیگر می دانم ... اگر پیشم باشی اما نه ... توی چشم هات نگاه می اندازم آرام می شوم می رود توی تخت ام کم کم چشم هام گرم می شوند می خوابم خواب می بینم که مردی دارد با تیغ بلندی می ید سمت ام ... شاید همین راننده تاکسی امشب که باهاش رفتی ... که چقدر ترسیدم تا رسیدی...

No comments:

Post a Comment