Sunday, September 19, 2010

باز هم باد
خورشید خاکستری بی فروغ می تابید . باد می وزید و اجسام در باد خش خش می کردند یا مثل ما که در جاده به سمت انبار می رفتیم ،حرکت می کردند .
فرد گفت :" فکر می کنی چرا خودش رو کشت ؟ چرا باید همچین کاری میکرد ؟اون خیلی جوون بود . خیلی جوون . "
گفتم :" نمی دونم . نمیدونم چرا خودش رو کشت . "
فرد گفت :" خیلی وحشتناکه . کاش می تونستم راجع بهش فکر نکنم . تو نظر بهتری نداری ،ها ؟ تو ندیده یش ؟"
" نه ، وقتی به مجسمه ی آینه ها نگاه می کردم دیدم که اون خودش رو دار زد . الان مرده ."

در قند هندوانه / صفحه ی 156

1 comment:

  1. همیشه دوست داشتم یک جا یک نظر بدم که با مایونز تموم بشه.
    مایونز

    ReplyDelete