مادام لنا امروز صبح مرد. بعد از ماه ها بیماری و بستری های طولانی توی بیمارستان ها، وقتی خودش به زبان آمد که خسته شده و دلش برای خانه اش تنگ شده، برش گرداندند خانه و برایش پرستار گرفتند. صبح پرستار وقتی فهمید مادام لنا مرده زنگ زد به خانه ی پسرش و به او گفت سریع خودش را برساند. زنگ در خانه که خورد ، پرستار در را باز کرد. آقای کاسباریان بود . با عجله از پله ها بالا رفت و رفت توی اتاقی که مادام لنا توش بود و در را از تو قفل کرد. پسرشان حدود نیم ساعت بعد رسید و از پشت در از پدرش خواست که در را باز کند تا دکتر " راد" بتواند گواهی دفن صادر کند و مادام لنا را ببرند دفن کنند. پسرشان چند بار گت که در را باز کند تا بروند تو. حتا گفت که می خواهد مادرش را ببیند و گریه کرد. آقای کاسبارین اما همان طور که با مادام لنا حرف می زد، وسط حرف هاش گفت که شناسنامه ی مادام لنا گم شده و نمی توانند گواهی فوت صادر کنند. پسرشان گفت که شناسنامه توی کشو است و در را باز کند. آقای کاسبارین کشو را از جاش در آورد و پرت کرد سمت در و گفت که این تو نیست.
شیما زنگ زد به دکتر " اسماعیل زاده" تا بپرسد بدون شناسنامه می شود گواهی فوت صادر کرد یا نه. دکتر اسماعیل زاده هم گفت که اگر نباشد گواهی که صادر شود هم پزشک اش به دردسر می افتد هم دفن اش نمی کنند.
آنا پیچ گوشتی را برداشت و با دست های لرزان شروع کرد باز کردن قفل در. در را که باز کردند آقای کاسباریان را با زور از روی مادام لنا بلند کردند و بردند بیرون. دکتر راد که تازه رسیده بود از پله ها با نفس های کوتاه آمو بالا و در این فاصله زنگ زد به دکتر مسیحی که توی قبرستان ارمنی ها آشنا داشت و دوست مادام لنا هم بود و مادام لنا توی همان آرام گاه کار می کرد وقتی جوان بود و از او خواست تا کاری کند که گواهی صادر شود و مادام لنا دفن شود.
شب مادام لنا به واسطه ی آشناهای دکتر مسیحی بدون شناسنامه باطل شده دفن شده بود و اقای کاسباریان که سر خاک نرفته بود توی اتاق مادام لنا بود. قفل در را دوباره بسته بود سر جاش و در را قفل کرده بود و ارام دست می کشید روی جیب کت اش و برجستگی اش را لمس می کرد و می گفت " شناسنامه ی لنا گم شده نمی شود دفن اش کرد."
No comments:
Post a Comment