Saturday, January 22, 2011

ساعت جیبی

افتاده‌ام به جان یک تکه چوب می‌خواهم یک اسب از توش درآورم... اسبی که نمی‌شود سوارش شد... اسبی که فقط هست...که دل‌اش برای من تنگ می‌شود... بعد‌ها رنگ‌ش هم می‌کنم... سیاه-سفید-قهوه‌ای... هموز نمی‌دانم... یک رنگ خوب... که از خودش خوشش بیاید...
من اسب‌ام را می‌سازم...تو برو در فکر این‌‌‌ باش که چطور کوچک کنی و نادیده بگیری... دیگر هیچ فکر خوشایندی برایم نماند با این آخری...
می‌دانی! خیانت رفتن با کسی دیگر و بودن با کسی دیگر نیست... خیانت نادیده گرفتن است و حقیر شمردن و نا دیده گرفتن... خیانت در فکر دیگری بودن است و نگفتن...