Sunday, September 26, 2010

بی تو به سامان نرسم

من و عاشق ام بعضی روز ها خیلی ساکتیم... آرام آرام کنار هم راه می رویم ... ساکت ساکت می نشینیم دور از هم ... هر کدام مشغول کار خودمان ... اما به هم نگاه می کنیم... حواسمان به هم هست ... هر چه باشد ما، من و عاشق ام هستیم...
من دوست دارد کنار عاشق ام راه برود... طولانی... باد هم بیاید... اما امروز باد درست از وقتی پیچید توی مانتوی من که به عاشق ام گفته بود " مراقبت " و از پیش اش رفته بود...
من هیچ وقت تاکسی هایی را که دم رفتن خالی اند جلوی پای آدم دوست ندارد ... عاشق ام را نمی داند ...
عاشق ام امروز خیلی ساکت بود ... برای خودش رفت و آمد ... و نگاه هاش کم تر از من بود ... من می داند که عاشق ام بعضی روز ها باید برای خودش باشد...
گاهی وقت ها من باید باشد اما نیست ... خواسته می رود با آدم ها ... این جور وقت ها عاشق ام خیلی صبور است ...
من می داند که این همه آرامش که دارد برای صبور بودن عاشق ام است... همه ی خوبی این روز هاش برای بودن عاشق ام است ...
من امشب که داشت همان کوچه ی نیمه تاریک را می آمد تا دم در خانه، داشت فکر می کرد چقدر زیاد دلش برای عاشق ام تنگ شده...

من گاهی خودخواه می شود...

1 comment:

  1. ارنواز (گذشته از این که این جور یادداشتها چه هدفی داره و چی قراره باشه...)به نظرم زیادی داری به مُد روز نوشتار فارسی تن می‌دی
    اون هم فقط یک مد لوس و به نظر من رسوا که حتا به همون هم چیزی اضافه نمی کنی (خوشبختانه شاید)
    پیشنهاد1:یک شش ماهی از این نوولانویسهای نشر چشمه ای نخون
    پیشنهاد2:وقتی اومدم این موضوع رو یادم بنداز ؛ دعوات کنم

    ReplyDelete